تبلیغات
بلوغ عاطفه - پست های شعر

بلوغ عاطفه

نشانی جدید :[شعر , ]

www.khaterateshab.mihanblog.com

شیرین شعور ( با كسر نون)

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1385 و 08:05 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



وداع :[شعر , ]

بنام آنکه زینت بخش اندیشه ی نیک و سازنده است..

یاران و همراهان سامرند...دوستان و وب لاگ نویسان عزیز

این جملات آخرین صدای بلوغ در سال جاری و شاید هم تمام

سالهاست...آری ..هنگامه ی وداع فرارسیده است.

وداع با همه ی عزیزانی که به دل نوشته های سامرند گوش جان

سپردند. شاد شدند . خندیدند.تاسف خوردند و هراز گاهی نیز

گریستند... من بودم و نگاه گرمتان....عجالتا می خواهم به سرزمین

رویاهایم بروم...سرزمین سکوت! اما با سرزمینی با سرود عشق و

میهن دوستی...

بانیان مهر :

اگر از زبان طنز سامرند رنجشی داشتید یا اینکه تلخی صدایش

مظهر پریشانی بوده پوزش می خواهد ...ازتمامی صاحبان ایده ها و

عقاید هم می خواهم به حرمت انسانیتی که به آن اعتقاد دارند

همیشه باهم بودن را در آسمان شعور تجربه کنند و انسجام قلبها

را بیندیشند ...سامرند فعلا می رود ...آری می رود  واز همه التماس

دعا دارد و حلالیت می طلبد.

با امید به سرافرازی همیشگی ایران زمین از تمامی وب لاگ نویسان و

اندیشمندانی که بوسیله کامنت (پیغامهای توضیحی) و ایمیل اندیشه و

دیدگاه خود را مرقوم داشتند خصوصا دوستانی که با نوشته های اینجانب

هم موافق نبوده اند ..اما مطالبم را خوانده اند یا پیغام گذاشته اند قلبا

سپاسگزارم . درپایان چون نگرانم اگر نام وبلاگ نویسان را برزبان بیاورم

حافظه ی مغشوشم اجازه یاد آوری همه را ندهد لذا عشق و علاقه و ارادتم را

به همگی آنان اعلام می کنم و از همه حلالیت می طلبم.

سامرند را دعا کنید..وبدانید هرجا که هستید ، هر كه هستید دوستتان

دارد و آسمانی از لبخند را تقدیمتان می كند...

.......خداوند نگه دار اهوراییان.....و سبد های آكنده از گل

تقدیم انسانیت ها ی ماندگار .

( ازتمامی کارکنان سایت میهن بلاگ هم کمال تشکر را دارم)

فرزند كوچك ایران زمین...سامرند. داودی

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1384 و 10:03 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



وداع :[شعر , ]

بنام آنکه زینت بخش اندیشه ی نیک و سازنده است..

یاران و همراهان سامرند...دوستان و وب لاگ نویسان عزیز

این جملات آخرین صدای بلوغ در سال جاری و شاید هم تمام

سالهاست...آری ..هنگامه ی وداع فرارسیده است.

وداع با همه ی عزیزانی که به دل نوشته های سامرند گوش جان

سپردند. شاد شدند . خندیدند.تاسف خوردند و هراز گاهی نیز

گریستند... من بودم و نگاه گرمتان....عجالتا می خواهم به سرزمین

رویاهایم بروم...سرزمین سکوت! اما با سرزمینی با سرود عشق و

میهن دوستی...

بانیان مهر :

اگر از زبان طنز سامرند رنجشی داشتید یا اینکه تلخی صدایش

مظهر پریشانی بوده پوزش می خواهد ...ازتمامی صاحبان ایده ها و

عقاید هم می خواهم به حرمت انسانیتی که به آن اعتقاد دارند

همیشه باهم بودن را در آسمان شعور تجربه کنند و انسجام قلبها

را بیندیشند ...سامرند فعلا می رود ...آری می رود  واز همه التماس

دعا دارد و حلالیت می طلبد.

با امید به سرافرازی همیشگی ایران زمین از تمامی وب لاگ نویسان و

اندیشمندانی که بوسیله کامنت (پیغامهای توضیحی) و ایمیل اندیشه و

دیدگاه خود را مرقوم داشتند خصوصا دوستانی که با نوشته های اینجانب

هم موافق نبوده اند ..اما مطالبم را خوانده اند یا پیغام گذاشته اند قلبا

سپاسگزارم . درپایان چون نگرانم اگر نام وبلاگ نویسان را برزبان بیاورم

حافظه ی مغشوشم اجازه یاد آوری همه را ندهد لذا عشق و علاقه و ارادتم را

به همگی آنان اعلام می کنم و از همه حلالیت می طلبم.

سامرند را دعا کنید..وبدانید هرجا که هستید ، هر كه هستید دوستتان

دارد و آسمانی از لبخند را تقدیمتان می كند...

.......خداوند نگه دار اهوراییان.....و سبد های آكنده از گل

تقدیم انسانیت ها ی ماندگار .

( ازتمامی کارکنان سایت میهن بلاگ هم کمال تشکر را دارم)

فرزند كوچك ایران زمین...سامرند. داودی

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1384 و 09:03 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



خاطرات میهنی :[شعر , ]

قدیمی ترها نقل کرده اند که :

بودجه کشور دچار مشکل شده بود . شبی مرحوم دکتر مصدق آرام و قرار نداشت

و غرق اندیشه بود تا راه کاری برای جبران این معضل بزرگ بیابد...می گویند مرحوم

در بستر لحاف را روی سرش می کشد اما ذهنش ازخواب تبری می جوید ...

بناگاه جرقه ای مغز مبارکش را در آن شبانگاه بزرگ فرامی گیرد و از جا بر می خیزد

- الو....

مرحوم آن وقت شب مسوول نظام وظیفه کشور را می گوید که اول صبح آمار متولدین

(ظاهرا ۱۳۰۴ تا ۱۳۱۱ بوده) را که بایستی به خدمت سربازی بروند به اوبدهد..

صبح زود که آمار را به او می دهند مرحوم دستور می دهد اعلام کنند  که متولدین

 سالهای مذکور با پرداخت مبلغ (ظاهرا ۱۰۰۰ریال بوده) می توانند معافی بگیرند ..وبه

این ترتیب از طریق هواپیما هم با انداختن اطلاعیه مراتب به استحضار عموم می رسد

و با این راه کار مشکل بودجه هم حل می شود.....خدایش رحمت کناد

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1384 و 10:03 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



نکته :[شعر , ]

محمد علی شاه

مجلس شعورم را به توپ بست و

ناصرالدین شاه

امیر کبیر نگاهم را

کشت.

آی ....مردم

کنار برکه ی گل آلودی از آب افتاده ام !

کمک کنید...

سامرند

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و 10:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

می خندی و

كوچه های بن بست را

تفسیر می كنی

و آن نردبان غریب

چه خوب

ارتفاع پروازت را تعبیر می كند

برو ؛

برو.....!

                                                                 سامرتد. 

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و 03:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و 03:02 ق.ظ



نكته :[شعر , ]

۱- خانم کاندولیزا رایس اخیرا طی سخنانی اعلام نموده که اهانت صورت گرفته به خاتم پیامبران

در چارچوب  آزادی  بیان است  و دولتهای  مسلمان  موظف  به جلوگیری  از  هرگونه  واکنشهای

 خشونت آمیز هستند.

دراین که در ادبیات بین المللی خشونت امری ناپسندیده است و بایستی راه كاری منطقی

اتخاذ كرد ، شكی نیست اما مستفاد از اظهار نظر خانم رایس ، قاعدتا كاریكاتوریست های

سایر دول بالاخص دول اسلامی نیز می توانند در پاسخ ،اقدام به كشیدن هر كاریكاتوری حتی 

بادیدگاهی كاملا مشابه  ، بنمایند. چون هر اهانتی ، آزادی بیان است و تمام عقاید ومذاهب

براحتی می توانند خط مشی و ایدئولوژی های یكدیگر را به سخره بگیرند و جنگی تمام عیار میان

مردم مسلمان و مسیحی و زرتشتی و یهودی و كمونیست و بهایی و بودایی و سایر دیدگاهها راه

بیندازند ... شاید هم  ، پاره ای از كارتلها و تراسها ی آنور آبی حوصله مباركشان سر رفته و تنوع

می خواهند!                                                                                                                 

صرفنظر از برداشت فوق و در جهت مثبت اندیشی و پیشگیری از تفسیر موسع نظر خانم رایس ،

لااقل در خصوص ایران و ایرانی باید چنین بگوییم كه ایرانیان از فرهنگ اصیلی   برخوردارند

كه به تمام عقاید با دید احترام می نگر د ...ازدید آیینی هم بنگریم اگر ما مدعی مسلمانی

هستیم باید در چارچوب آزادی بیان بجای واژه ی انتقام یا مقابله به مثل بكوشیم برخلاف اهانت

صورت گرفته با قضیه بصورتی كاملا فرهنگی برخورد كنیم و دیدگاههایی را به تصویر بكشیم

كه بیانگر سخاوتمندی و بزرگ اندیشی ملت ایران باشد ...تا همگان  بدانند كه ایرانیان باتمام

بی مهری هایی كه به آنها می شود هیچگاه عنان از كف نمی دهند و صبورانه اندیشه های

صلح و دوستی را ترویج می كنند و یگانه راه كارشان زندگی مسالمت آمیز با دیگران است .

دیگر اینكه درپاسخ خانم رایس نیز باید گفت:

خانم كاندولیزا رایس ؛ اهانت آنهم اهانتی كه مرزها را در نوردد و در سطح بین المللی انعكاسی 

وسیع یابد بهیچ عنوان تحت عنوان آزادی بیان قابل توجیه نیست..  اینجانب به عنوان یك شهروند

 ایرانی آنهم شهروندی غریب ،از شما پرسشی دارم كه امیدوارم آنرا حمل بر گستاخی نكنید:

خانم رایس ، اگر مطبوعات كشور متبوعه ی شما  یا یكی از دول اروپایی تصویر شما را با پیكری

كاملا عر یان آنهم با حركاتی كاملا زننده و اهانت آمیز بچاپ برسانند و این تصویر در سایر كشورهای

جهان در سطحی وسیع انتشار یابد آیا این اهانت را در شمول آزادی بیان قلمداد خواهید كرد ؟

خانم رایس  ، در مورد ایرانیان نیز فراموش نكنید كه  هرچند  مورد بی مهری  قرار گیرند اما

  آنقدر در طول حیات بشری منشا خدمات برجسته بوده اند كه همواره در قلب تاریخ خواهند

درخشید....این را غریبانه می گویم اما می دانم كه

سرویسهای خبری شما در سرتاسر جهان فعالند و در كمترین زمان ممكن می توانند  حرفهای

تنهایی امثال مرا برایتان ترجمه كنند.....

سامرند داودی- یك ایرانی غریب

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1384 و 10:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در یکشنبه 30 بهمن 1384 و 11:02 ق.ظ



ئاوات :[شعر , ]

ووتم :

« خوزگه ، یه كه م بنه مای گشت یاساكانی جیهان ، بووژاندنه وه  ی

ئاواته خنكاوه كان بوایه!»

ووتی :

« تا مه به ستت له ئاواته خنكاوه كان چ بی؟ »

ووتم:

« پیویست ناكا قوولی بو بچی  »

ووتی:

« كه وابوو  یه كه م سو نگه ی خنكان بو خوتی ! »

برگردان به شیرین پارسی:

گفتم : ای كاش نخستین اصل قانون های مكتوب

جهان شكوفایی آرزوهای نادیده بود.

گفت : تا منظورت از آن آرزوها چه باشد.

گفتم : لزومی ندارد اینگونه ژرفا اندیش باشی.

گفت : پس معلوم شد كه نخستین سبب نادیده انگاری

خودت هستی !

نوشته ی سامرند...

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384 و 05:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در شنبه 22 بهمن 1384 و 05:02 ق.ظ



ترانه :[شعر , ]

«كاوی»ها نگذاشتند

كاوی ها نگذاشتند

از روی اسم تو

خورشیدو برداشتند !

من با قلب ساده

رو در روی جاده

دستاتو می گیرم

از عشقت می میرم !

كاوی ها نگذاشتند...

سروده ی سامرند

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1384 و 08:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



توجه :[شعر , ]

دوستان وب لاگ نویس

سلام

با نهایت احترام و سپاس از کامنتهای ارزشمندی   که  بر  روی

دو وب لاگ تبسم اشک و بلوغ  عاطفه ی  اینجانب  می گذارید

بدینوسیله به استحضارتان  می رساند که  بدلیل  مشغله های

فراوان ناچار شده ام کامنت گذاری یا پاسخهایم را محدود نموده

و به حداقل برسانم لذا بدینوسیله  رسما  از   دوستانی  که  به

آخرین کامنت آنها پاسخی نگفته ام پوزش  می  طلبم  و  تقاضا

دارم دلگیر نشوند.

با تشکر. سامرند داودی

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1384 و 03:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

مدیر محترم شرکت واحد اتوبوسرانی تهران....

سلام علیکم

احتراما  نمی دانم  بر  این سطور  چه عنوانی بگذارم ... ..  نمی خواهم

مقدمه چینی کنم و به اصطلاح  نامه ای به  سبک های  مرسوم   اداری

بنویسم ... نه ! خیلی ساده و با جملاتی  صمیمی  و  کوتاه  می خواهم

از محضرتان سوالی بپرسم...آیا  هیچ گاه  پیرمرد  رنجور   و   ناتوانی    را

دیده اید که  با نگاهی آزرده و جسمی لرزان عصای تنهاییش را  به  دست

گرفته و در انتظار آمدن اتوبوس چشم به خیابان دوخته است ؟ 

آیا نگاه خسته ی او را بهنگام سوار شدن به اتوبوس در  لابه لای  جمعیت 

 در حالیكه همدیگر را با فشار هل می دهند اندیشیده اید؟

آیا  بهتر  نیست  برای  سالمندان  تدبیری  بیندیشید  تا  از خط واحدهایی

استفاده كنند كه صرفا به آنها و برای قدردانی  از  عمری  تلاش  و  زحمت

آنها اختصاص یافته است؟ به خدا آنها خدمات رایگان نمی خواهند  و  بلیت

خود  را  دو  دستی  تقدیم خواهند كرد با این تدبیر دلهایشان باز به آسمان

امید پرواز خواهد نمود...آنها برگردن ما حق دارند..بزرگوار ....نمی دانم...

نمی دانم صدای مرا می شنو ید یا نه؟

سامرند.داودی

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384 و 11:02 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



غرور :[شعر , ]

آشفته تر از نگاه پرواز نیست  ،

می دانم  .

غرور ؛

در چهره ی آیینه ها ،

می گر ید !

سامرند...

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1384 و 08:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در دوشنبه 10 بهمن 1384 و 09:01 ق.ظ



توضیح :[شعر , ]

اخیرا  به  همت  یکی از شرکتهای تهران بزرگ نرم افزار جدیدی با عنوان  شاعران

امروز تولید شده که با توجه به ارایه ی اشعار توسط اینجانب ، چهار سروده  از   دل

نوشته های شخصی ام( كه توام با دكلمه ی سه سروده با صدای خودم میباشد)

به همراه قطعه ای عكس از اینجانب در نرم افزار مذكور ودر معیت سایر سرایندگان

درج گردیده است.

جا دارد اززحمات شركت مذكور قدردانی نمایم و نكته ی مهمی را نیز در اینخصوص

ذكر كنم. در بخش مشخصات اینجانب مقابل عنوان« کتابها:» که قاعدتا متون چاپی

شخص درج می شود نام هفته نامه هایی اعم از امید جوان و.....  قید  شده  که

 اینجانب با آن مراجع مکاتبه داشته ام ومسوولین زحمتکش آن مبادی فرهنگی نیز

با مناعت طبعی که داشته اند گلچینی از نوشته هایم را به چاپ رسانده اند .

لذا از کلیه هفته نامه ها و مجلات موصوف به دلیل این اشتباه تایپی که در نرم افزار

مذکور  روی داده است پوزش می خواهم.

بدیهی است اینجانب تاکنون چنین سعادتی نصیبم نشده که متون چاپ شده ای از

نوشته هایم بصورت کتاب عرضه شده باشد و هرچه بوده یا  از طریق  روزنامه ها  ،

ماهنامه ها ، هفته نامه ها ،سایتهای فرهنگی وادبی یا بهنگام فعالیتهای سابقم

در صداو سیما از  طریق رادیو نشر یافته است.درپایان از زحمات شركت...كه اقدام

 به تولید نرم افزار شاعران امروز نموده است و كلیه مبادی فرهنگی بالاخص هفته

- نامه ی امید جوان ، سایت شعر نو ،و سه وبلاگ پرشین بلاگ، بلاگر و میهن بلاگ

خالصانه قدردانی كنم.

باتشكر.سامرند داودی

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1384 و 12:01 ب.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



غرور کاذب :[شعر , ]

خط واحد شلوغ بود و پرو یز و کاوه  میله ی فلزی کنار در را چسبیده  بودند

پرویز گفت :

- « نمی دونی چه حالی میده اگه تو این شلوغی یه جای خالی گیرت بیاد»

کاوه بی درنگ گفت:

- « اگه کنارت یه پیرمرد ایستاده باشه چیکار می کنی؟»

پرویز پاسخ داد:

- « برو بابا، اینجا تهرونه و مردم به سر پا ز یستی عادت كردن!»

روز  بعد  پرویز بر روی صندلی اتوبوس  تکیه داده بود و زیرلب با خود  زمزمه

می کرد ؛ جمعیت همدیگر را فشار می دادند و میانشان پیرمردی رنجور با

دستانی لرزان  میله ی  بالای سرش  را دو دستی گرفته بود  تا از تكانهای

شدید اتوبوس در امان بماند.

مرد میانسالی از لابه لای جمعیت نگاه معنا داری به پرویز که با بی تفاوتی

بیرون را می نگریست انداخت و گفت:

- « جوون ....جوون باتوام بلند شو بذار این بنده خدا بشینه صواب داره..»

پرویز بدون اینکه پاسخی بدهد وانمود کرد نمی شنود و خودش را  به خواب

زد . ایستگاه آخر ،  وقتی  همه داشتند  با عجله  پیاده  می شدند  پرویز  ؛

ناخودآگاه مقابل پیرمرد قرار گرفت و از آنچه  دید ،سرتاپایش لرز ید.

پیرمرد ؛ پدر بزرگش بود !

 

نوشته ی : سامرند

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384 و 09:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384 و 09:01 ق.ظ



تصویر :[شعر , ]

کتابچه ی حرفهایم را

گرفت

آه ؛

سر ر یز بود !

سروده ی :

سامرند . داودی

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1384 و 11:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در یکشنبه 2 بهمن 1384 و 11:01 ق.ظ