تبلیغات
بلوغ عاطفه - پست های سامرند داودی

بلوغ عاطفه

:[شعر , ]

وریا بووم

دیسان

خه ونه كانم

لیك نه پچری

له پر

گاشه به ردی سکان

به سه ر تروپكی ئه وینم دا كه وت و

چاوه كانم

لیك ون بوون !

هه ستامه وه

دیم ؛

به ره و كانیاوی نیگات

په نگم خواردوته وه !!

سامره ند. داودی

برگردان به پارسی‌: مراقب  شیرینی رویا هایم بودم كه

 بناگاه ؛ قطعه سنگ دشنام ، بر بلندای عشقم نشست و

  چشمهایم آشفته و منگ ؛ همدیگر را گم كردند!! برخاستم ،

 دیدم ، به سوی چشمه سار نگاهت آمده ام اما

  با  سنگ افكنی هایش( لبریز تنفر) مرا  مثل راكد آب  ،

 فرمان عقب نشینی داده است !!

سروده ی :

سامرند . داودی – 16/8/84

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 آبان 1384 و 10:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در چهارشنبه 18 آبان 1384 و 07:11 ق.ظ



احساس :[شعر , ]

عقرب  سیال  زمان  چهره ی ساعت  را نیش می زد  و

ثانیه ها ی حریص را پیش می برد! چشمهایش در پیش

وحرفهایش تبدار و بی رنگ ، چشمه ی جوشان بودن را

می نگریست و پیوستگی  لحظه هارا حس می كرد.

دستی  از دیروز  باتری  حضورش را  گرفت  تا  خیره  در

خاموشی شب به بازی غصه ها بنشیند.  دست  یاوه گو

 انفجار روشنی را چاره  دید! اما  نور به گیسوی  اندیشه 

 تابید  و ذهن  باد ، آتش گرفت. دست ؛ سایه شد!!! 

سامرند.  داودی

نوشته ی :15/8/84

 

 

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و 09:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و 09:11 ق.ظ



نغمه :[شعر , ]

نسترن چند صباحی

به گل لاله نظر كرد و

در اندیشه ی یك

برگ خزان دیده نشست

وهماواز نسیم سحری

لب گشود و ناز كرد:

« مهربانا به بلندای نگاهت

چه گذشته است

كه دستان پر از مهر ترا آزرده؟ »

لاله بشنید و به آرامی یك ابر بهاری

خندید

و در آغوش صبا جولان یافت

گفت : « ای جلوه گه مهر وصفا

چیست ترا

كاینچنین در گذر ثانیه ها

می سوزی

وبه پاییز غم آلود صدا می نگری؟

بهتر آن نیست درآغوش صبا

بنشینی

و صراحی در كف

به نظر بازی با شبنم

مشغول شوی؟ »

نسترن چهره ی آزرم

در هم پیچید

و پریشان ز كلام لاله

شكوه ها بر پا كرد

« كای گل پیر

چه رسم یاری است

كه مرا

بی خبر از یار كنی

ومی وباده به كامم ،

ریزی  ؟ »

گفت لاله :

« نكند رنجیدی ؟

یا كه در دامن این دشت بزرگ

گریه ی شبنم و گل را

دیدی؟

حال بشنو كه من وراز مرا

دریابی

و همآغوش بهار بودن

به ترنمكده ی عشق وجنون

بشتابی .

مهربان در پهندشت ماهتاب

از نوازشهای گرم آفتاب

بلبلی زیبا به گلبرگی نشست

و میان نفس پاك شقایق

خندید.

همچنان گرم همآوازی با دلبر بود

كه غرور سنگی

از هجوم صیاد

سینه ی سرخ وسفیدش را كوفت

مرد صیاد آمد و

گل را زبیخ وبن كشید

و به بغض وكینه

هستیش را پیچید

بلبل بیدل

كه از سنگ غضب

خون می گریست

واپسین گفتار خود را

اینچنین

در واژه ریخت

« شاید اندیشی اگر

گل را ز ریشه بركنی

نغمه هم می میرد

یا كه از واهمه ی مرگ صدا

نفس باد صبا می میرد

مرگ گل آغاز یاد بلبل است

گلشن دل را حقیقت

منزل است .

این بگفت و در میان سبزه ی خونین

 بخفت .

بیچاره مرد ؛

برگ من از ناله ی بلبل چنین پژمرده شد

لیک فریاد وطن

در جسم وجانم زنده شد

برگم ار پژمرده است

قلبم سراپا زنده است

مرد صیاد است

كز بیم حقیقت

مرده است »

لاله ی پیر دگر هیچ نگفت

وسرانجام سخن را

به خریدار سپرد .

نسترن باردگر برگ خزان را

 نگریست

و به همراه نسیم

شبنم شوق گریست .

سامرند .داودی

توضیح : این شعر كه تلفیقی از نو وكلاسیك است را چند سال

قبل نوشته ام و نسخ پیشین آن در روزنامه مردم سالاری و

ماهنامه مهاباد بچاپ رسیده  است .

 

نوشته شده در جمعه 13 آبان 1384 و 11:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و 09:11 ق.ظ



سرآغاز :[شعر , ]

من سرآغازم

نه پایان سخن

بامن بیا

تا به سوی نقطه ی آخر رویم !

سامرند. داودی

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و 08:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تراژدی اشک :[شعر , ]

.... خبر تكان دهنده ای كه در اكثر مطبوعات پنجشنبه گذشته منتشر شد

 

حاكی از این بود  كه سه جوان در محله ی ... خیابان ... درساعت 7 صبح

 

در مقابل خانه ی دختر جوانی به نام ... كمین می كنند و هنگامی كه او

 

از منزل خارج می شود در ایستگاه اتوبوس به سراغ او می روند و از  او

 

می خواهند همراه آنها برود . اما زمانی كه دختر جوان مقاومت می كند

 

یكی  از جوانان شرور....او را با تهدید چاقو و در مقابل چشم مردم دنبا ل

 

می كند  و  دختر  بیچاره از شدت هراس به باجه ی بلیت  فروشی    پناه

 

میبرد ،اما پیرمرد بلیت فروش وقتی كه تیغه ی تیز چاقو را زیرگلوی خود

 

می بیند  دختر جوان را بناچار از باجه ی بلیت فروشی  بیرون می كند  و

 

دوباره  این دختر در مقابل چشم دهها نفر از ساكنان ورهگذران به داخل

 

كوچه های  تنگ و تاریك فرار می كند . دختر جوان مستاصل و خسته  از

 

فرار ، با كوبیدن در منزل همسایه های كوچه ی بن بست از آنها  تقاضای

 

كمك می كند اما ساكنین محل با مشاهده چاقو وقمه در دست متهم   و

 

حرفهای  او  كه  دختر جوان خواهر  اوست . از پناه دادن  به دختر  بیچاره

 

               خودداری  می كنند. 

              

سرانجام..متهم اصلی پرونده با تهدید چاقو ،دخترجوان رابه داخل  كوچه

 

بن بستی كشانده  و در حالی كه  دو  همدست  او  سر كوچه   نگهبانی

 

               می دادند با در آوردن لباس دختر جوان .......

 

لحظاتی  بعد جوانان شرور دختر بیچاره را رها می كنند و با شكایت  وی

 

ساعت 15 همان روز متهم اصلی پرونده كه سوابق بسیاری در زمینه ...

 

... داشته   و  3 بار روانه زندان شده  به  همراه  دو  همدستش  دستگیر

 

              می شوند ....

 

"نوشته ی روزنامه ی جام جم - چهار شنبه مورخه 11/8/84 "

 

ترا

 

و لحظه هایت را

 

كدامین دست

 

غارت كرد؟

 

و فریاد نجابت را

 

به بن بست خیانت

 

ریخت ؟

 

دلت پروانه ای بود و

 

حضورت خنده ی آوند

 

كدامین ریشه ی فاسد

 

تمنای نگاهت را

 

به مرداب جنایت ریخت ؟

 

سامرند داودی قطره اشك 11/8/84

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و 01:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

قلم را

خاطراتی تلخ ،

مهمان است

 که روی غربت کاغذ ؛

سرشک کهنه ی خود را

به آرامی فروریزد.

من اما سخت حیرانم ؛

میان واژه و جوهر ؛

که این ترکیب رویایی

چسان در خانه ی فریاد

قراری تازه می گیرد !

سامرند. داودی

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و 04:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و 04:11 ق.ظ



:[شعر , ]

چشمها آبستن است !

تا سحرگاه ولادت چند فرسخ راه نیست .

باید از تیره شب نامردمی ها بگذریم ؛

تا بگسلیم ،

رشته های درهم و آشفته ی فریاد را !

             

  سامرند. داودی

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و 04:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

آفتاب ؛

روی شانه ی باد

خمیازه می زد

و

سبزه زار ؛

حس رفتن می گرفت.

پاییز پنجره  ی نگاهش را ؛

گشوده بود!

سامرند داودی

سروده ۱۰/۸/۸۴

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و 03:11 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

 پنجره

غبارشیشه

شیشه و

چشم غروب

خلوتی بود

برای دل و

غصه ی رفتن تو !

سامرند .داودی

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1384 و 11:10 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

بوته ای سبز

كه ذهنش

همه طنازی بود

در كنار دریا

به افق می بالید

و به آوایی نرم

از طراوت می گفت

ساحل سرد

كه سبزینه ی گل را

به هوس می پژمرد

باد را بلعید و

روی چشم بوته

خاك رخوت پاشید

و به آرامی خفت.

بوته فریادی زد ؛

خاك در خود پیچید

و چنان ولوله ای برپا كرد

كه نگاه ساحل

لذت خفتن را

به تمنا بخشید!

خاك؛ گستاخ از خشم

گفت : « ای بی بنیاد

آنقدر مغروری

كه به روی بوته

عقده می افشانی؟

من زلال عشقم

خلقتی پاكیزه ؛

از چه رو با نخوت

پاره ی قلبم را

روی گل می ریزی؟»

خاك ، دریا  می  گفت

و  وجود ساحل

به ندامت می سوخت

 بوته گل

می خندید

 و به عمق ریشه

خاك را بو می كرد.

 

سامرند.داودی

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1384 و 10:10 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

 

چشم ها

 

خوابید و

 

پروانه شكست

 

روزی كه شمع

 

اشكهایش را

 

به آتش هدیه كرد.

 

سامرند.داودی

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1384 و 07:10 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

پنجره های قلبمو شکستم  تا دستاتو بگیرم. ازم کنار کشیدی و گفتی :« پنجره کافی نیست!»

 

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1384 و 04:10 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



احساس :[شعر , ]

برای من زندگی زیر یک چراغ کافیست که بتوانم در پرتوش به جاودانه ترین معنی عشق بیندیشم

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1384 و 04:10 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

۱

آرام دریا

همنوازی پارو وآب

شب گریه ی مرد مسافر

وغروبی دلتنگ

گیرایی عشق است

در تلاطمی گریبانگیر !

۲

مباد شفق را

سرخی دیگر

که شط خون

پرستو را نداند !

           سامرند . داودی

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1384 و 04:10 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -