تبلیغات
بلوغ عاطفه - پست های سامرند داودی

بلوغ عاطفه

تصویر :[شعر , ]

کوروش شبها کتیبه می نوشت و بخت روزها می خواند.

دیاکو  پروردگاه خود  را با خشونت می نگریست و  شعور

عشق می داد !

روزی کوروش تلنگری از ماد  گرفت. بخت فریاد کشید  و

اشک شاعرانه شد.

سامرند.

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



برداشت :[شعر , ]

استعاره ، تشبیه و كنایه !

بیچاره سامرند ؛ هنوز هم درس « برداشت» می خواند !

                            نوشته : سامرند

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تصویر :[شعر , ]

سادگیش را پرواز می داد  و سبز  می نوشت !

روزی جوهره اش سرد شد و نوشته اش لرز ید.

برف سیاه شد !

                    نوشته ی : سامرند

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



خیال :[شعر , ]

کاردینال ها ، گرد هم نشسته بودند تا دود سفید صلح را به عیادت

آسمان بفرستند.لحظه ای که نخستین رگه های دود بالا نشست؛

صدای قرآن از مساجد مسلمین برخاست و سروده های زرتشت ،

باور گرفت. کاردینال جدید ،  « پیر»  شده بود !

 

نوشته ی :سامرند

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ



پرواز :[شعر , ]

بغض کرده بود و دلنشینی « فرقان» را به عشق می آراست

ن والقلم را که  گفت  ؛  گر یه اش گرفت   .  « ومایسطرون »

مظلوم شده بود !

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



شکنجه گاه صدام :[شعر , ]

« سیما » از شکنجه گاه صدام می گفت و عمو مراد برادرش را به

تار یخ نخبه کشی می برد .لحظاتی بعد سیما چرخ گوشت انسان

را به جنایات صدام افزود .

سارا کوچولو که داشت با ذهنش کلنجار می رفت، پرسید:

- « عمو جون »

-« جون عمو »

- « عمو جون نخبه کشی یعنی چه؟»

عمو  مراد نگاه معنا داری  به برادرزاده  کوچکش  انداخت  و گفت :

- « شیر ینم ، واسه تو خیلی زوده این چیزا رو بدونی! »

سارا چهره ی التماس را به نگاه محجو بش آمیخت و گفت:

- « تو رو خدا »

عمو مراد آهی کشید وگفت:

- « عزیزم ؛ یكی از مهمترین اصول نخبه كشی اینه   كه « آدم »

باشی !»

سارا ، به دستهای كوچكش نگریست وساكت شد.

                                نوشته ی : سامرند

نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 11:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ



پرسش :[شعر , ]

بچه های تهرون !

دیروز دیدین با یه بارون ، خورشید پیشمون برگشت؟

یعنی می تونیم همیشه آفتابی بمونیم؟

سامرند                                                                            

نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تصویر :[شعر , ]

سعادتی دست داد  و  تنی چند  از  پیروان عقاید مختلف گرد  هم

آمدند و به گفتگو  نشستند.  ناشناسی سراسیمه  به  جمعشان

پیوست و پرسید :

« آقایان ! به تازگی پدر شده ام اما در یافتن نام ؛ مردد ؛ همفكری

كنید تا بتوانم برای فرزندم نامی شایسته برگز ینم »

هر کدام از حاضرین نامی گفت ، اما با مخالفت دیگری مواجه شد

ناشناس سرش را پایین انداخت و به دقت گوش داد. چند ساعتی

گذشت ، بحث بالا گرفت و هوا رو به تاریكی نهاد.

بناگاه ؛ ناشناس دودستی سرش را گرفت وفر یاد زد:

- « آقایان ! بس کنید ! هرکدام از نامهایی که می گویید زیباست و

هر کدام از استدلالهایتان منطقی، اما...اما من تصمیم گرفتم نام

فرزندم را « فر یاد » بگذارم !!»

                                نوشته ی : سامرند

نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



آواز :[شعر , ]

در دستگاهی از طراوت پارس ؛ یكی از عاشیق ها با صدایی رسا

آذری  می خواند . خواننده ای  كرد ،  به صدایش پیوست و  خوش

صدایی از بلوچ همآوازشان شد.

كم كم پیوستگی به جمعیت خوانندگان بالا گرفت .دقایقی  بعد  ؛

كنسرت عشق متولد شد!

                             نوشته ی :سامرند

نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تصویر :[شعر , ]

آسمانش آبی بود و  نگاهش سیاه ؛

روزی  ناغافل ، لیوانش  شکست  و

آب ؛ جاری شد .

لحظاتی بعد ؛ زمین سبز شده بود !

نوشته شده در یکشنبه 4 دی 1384 و 07:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



خاطره :[شعر , ]

امروز ؛ اتوبوسها ایستاده بودند و آدمها رژه می رفتند !

میان دو  پیاده روی ممتد ،‌ ماشینی  به  دادم  رسید  ؛

سوارشدم و وسط راه پیاده !

اداره كه رسیدم ؛ شاخص تاخیر ؛ بالا زده بود .

نوشته شده در یکشنبه 4 دی 1384 و 07:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تصویر :[شعر , ]

 

اولی گفت:

- « برادرم تو شهر شما کشته شده ؛ من ،  تا آخر عمر

جلوی پیشرفت شما رو می گیرم ! »

دومی پاسخ داد :

- « و من هم تا آخر عمر کارخونجاتتون رو آتیش می زنم ! »

سومی سری تکان داد و گفت :

- « بقول شاعر : خشت اول چون نهد معمار کج

 تا ثریا می رود دیوار کج

 بجای  این  حرفا  ،   بر ین  ر یشه ها  رو   مرمت  كنین   تا

معمار زجر  ؛ تو نیگاتون خناق بگیره ! »

 

                    نوشته ی سامرند

نوشته شده در شنبه 3 دی 1384 و 06:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در شنبه 3 دی 1384 و 07:12 ق.ظ



پاسخ :[شعر , ]

گفت :

- « عقیده ی من آن است که عقیده چیز بی خودی است ! »

گفتم :

- « و عقیده ی من آن است که عقاید تو بی خودتر !»

نوشته ی : سامرند

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 05:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تصویر :[شعر , ]

گفت :

- « تخصص تو سرت بخوره ! من آدمی رو می خوام که نذاره

دودره کنن !»

گفتم :

- « خب کارشناس بگیر »

آشفتگی اش را به پرخاشگری سپرد و گفت :

- « تو اصلا حالیت نیست ! یعنی می گی من مدیر ، پاشم

برم جار بزنم که کارم گیر یه بچه کارشناسه ؟ »

سرم را پایین انداختم و به آرامی گفتم :

- « آره ، تو مدیر هستی ؛ اما هیچوقت ، مدبر نمی شی !»

 نوشته سامرند. اول دی ۸۴

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 05:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



مناظره :[شعر , ]

 روی نیمکت پارک ، چند جوان نشسته بودند و با یکدیگر گفتگو می کردند

اولی می گفت : « اگر مجسمه های لنین را پایین بکشند ، مارکسیستها

مسلمان می شوند»

دومی می گفت : « اگر قرآن را  از مساجد بگیرند ، مسلمانها  کمونیست

می شوند »

سومی می گفت: « اگر به اعراب میدان ندهند ، زرتشت  باز  می گردد »

چهارمی   می گفت  :   «  ا گر عیسی  را  داماد  کنند  ،  مردم  مسیحی

می شوند » 

پنجمی که روبروی آنها بر روی زمین نشسته بود ، گفت :

- « شما اشتباه می کنید ، اگر  کره ی زمین  را برعکس بچرخانند ،  همه

یهودی می شوند»

کارگر پارک که  پیرمرد جا افتاده ای بود و در حین جمع آوری برگها  گفتگوی

آنها را می شنید لبخندی زد و با صدای بلند گفت :

- « و اگر فکرتان را آزاد کنید ، همه انسان می شوند ! »

نوشته ی سامرند- اول دی ماه ۸۴

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 04:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -