تبلیغات بلوغ عاطفه
نویســــندگان :
◊ سامرند داودی (89)
موضــــــوعات :
◊ شعر (89)
آرشـیـــــــــــو :
◊ خرداد 1385 (1)
◊ اسفند 1384 (5)
◊ بهمن 1384 (10)
◊ دی 1384 (29)
◊ آذر 1384 (25)
◊ آبان 1384 (19)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ دیدگاه (-)
◊ گلهای کاغذی (-)
◊ خوابهای کودکانه (-)
◊ شعر نو (-)
◊ داغترین اشک ... (-)
◊ حسین آقا (-)
◊ تازه های ادبی (-)
◊ پرنده (-)
◊ تنهاترین عاشق این کره خاکی (-)
◊ نوادگان این زمین خاکی (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
:[شعر , ]
جلبكی
ژرفای دریا را
به خواری می نوشت ؛
و به موج وحشی
قصه از جلوه ی ساحل می گفت .
موج با بی رحمی ،
جلبك كوچك را ازجا كند
و به ساحل افكند .
آفتاب مرداد ؛
بر زمین می تابید
و نم جلبك را
با عطش می بلعید .
جلبك پژمرده ،
« آه ، دریا » یی گفت ؛
و به روی ساحل ،
از پشیمانی مرد.
سروده ی سامرند داودی
نوشته شده در جمعه 11 آذر 1384 و 07:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
رویا :[شعر , ]
آسمان رویا بود !
ماه چشمک می زد
و به روی ابری
دل نازک ،
می خندید..
تندبادی آمد
ابر را باخود برد
ماه برخود لرزید
- « سنگدل ! قلب مرا می چینی؟»
باد در خود پیچید
سرفه ی سردی کرد :
- « این چه قلبی است
که روی ماهی ،
چون ترا می گیرد؟
او باید می رفت
او باید می رفت !»
سامرند داودی
سروده ی ۶/۶/۸۴
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1384 و 12:11 ب.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در سه شنبه 8 آذر 1384 و 12:11 ب.ظ
:[شعر , ]
" تو در یك شب این كتاب را مطالعه
می كنی در صورتی كه :
من موی خود را سپید كرده ام تا آن
را به رشته ی تحریر در آورده ام ! "
"مونتسكیو "
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1384 و 12:11 ب.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
غرور :[شعر , ]
غرور ساده ای دارم
که هیچم آرزو نیست
و تنها سایه ای بیروح
- وگاهی سرد
دلم را سخت می گیرد
- و گاهی درد
تو تنها سایه ای هستی
غریب و پاک
که روح آرزویم را
- بسی مغرور
تمنا می کنی
- از دور !
سامرند . داودی
سروده ی ۵/۹/۸۴
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1384 و 09:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
پرسش اجتماعی :[شعر , ]
آیا تزریق لطیفه های موهن ، به بدنه ی اجتماع آنهم با این دستاویز كه قصد
اهانت به هیچ عقیده و نژادی نیست ، در عمل پاشیدن بذر كدورتها بر سرو روی مردم محسوب نمی شود ؟و آیا توجیه این موضوع كه لطیفه های مذكور صرفا جهت شادی وسرگرمی
بوده و سالهاست كه با فرهنگ ایرانی عجین شده ، رافع تمامی مسوولیتهاست ؟
آیا نباید كمی بیشتر اندیشه كرد و زیربنایی ترین مصادیق را در مقابل مفاهیم مبتلا به نوشت ؟
و عالمانه به نقدوبررسی نشست ؟ پیام آوران الهی اجماعا به پندار و گفتار و كردار
نیك تمسك می جویند تا به ذات اقدس الهی برسند ، امثال دكارت نیز برروی زمین بودن را ، در
وادی فریاد تجربه می كنند...ما چه می كنیم؟ آیا هیچ اندیشیده ایم كه نادیده انگاشتن حرمتها
موجد چه تبعات ناخوشایندی ، لااقل در بطن اجتماع خواهد بود ؟ حریم خصوصی افراد باارزش
است اما وقتی وجهه ی اجتماعی یافت چه توجیهی خواهد داشت ؟ چرا بایستی اجازه بدهیم
در مكانهای عمومی همچون مجالس جشن وسرور كه نمادی از فرهنگ با مسمای ایرانی
است دوبارگی تاسف ها آنهم بنام مزاح متبلور شوند ؟ آیا اصفهانی ها ، قزوینی ها ، رشتی ها
كرد ها ، لر ها ، ترك ( آذری) ها در زمره ی ملتهای با فرهنگ این مرزو بوم نیستند ؟پس
چرا بجای تكرار درد زمینه ای ایجاد نمی كنیم كه مردم به ریشه ی چنین مطالبی كه آگاهانه
یا نا آگاهانه بسان ضدارزشی بدنه ی فرهنگی مارا تهدید می كنند بیندیشند ودر صدد راه كار
و جایگزین باشند ؟ و به دگرگونی و اصلاح چنین موضوعاتی فكر كنند ؟ چرا اندیشمندان ، شعرا
نویسندگان ، ارباب جراید ، وب لاگ نویسان ودریك كلام اهالی قلم در مقابل چنین پدیده ی
نا مباركی سالهاست سكوت كرده اند ؟ درپایان امید است نمایندگان محترم مجلس شورای
اسلامی در اقدامی فرهنگی مراتب را به صورت طرحی در كمیسیونهای ذیربط ارایه بدهند تا
با بررسی و كارشناسی های مستمر وریشه ای ( با لحاظ جنبه ی اجتماعی امر ) با تصویب قانونی یكبار برای همیشه در جهت فرهنگسازی و پیشگیری چنین معضلی گام بگذارند و به نویسندگان و صاحبان اندیشه نیز اجازه بدهند در چارچوب قانون مذكور بهترین راه كارها را جهت تنظیم آیین نامه ها ودستورالعملعای اجرایی پیشنهاد بدهند و بدین وسیله همگان در مسیر
ارتقای سطوح فكری و اعتلای فرهنگ باستانی ایران زمین حركت كنند.
افتخار ما ایرانی است لبریز عشق
وطلوعی فراسوی سبزینه ی شعور
و تبلور فریاد درخت ....
پاینده باد انسانیت .
دل نوشته های یك ایرانی كوچك : سامرند .داودی
نوشته شده در شنبه 5 آذر 1384 و 11:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در دوشنبه 7 آذر 1384 و 09:11 ق.ظ
:[شعر , ]
او.... كه می آید
- سبكسر...خاموش
دربیشه زار ظلمت ؛
هیچش با خود نیست ،
جز غرور و نفرت!
تو...می آیی
ترد وخسته
سرد و غمگین
- دل شكسته
و...من
من عاصی ؛
می آیم
با فانوس امید
و نجات آرزو را
در روزنه ی كوچك فریاد
می جویم
- رها از تردید
سامرند داودی
سروده ی:5/9/84
نوشته شده در شنبه 5 آذر 1384 و 10:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
تپش :[شعر , ]
خون چشمان خدا را دیدی ؟
آسمان بی تاب ؛
ابرها را به تپش میخواند !
سامرند داودی
سروده ی :۳/۹/۸۴
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و 04:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
شعر سیاه :[شعر , ]
دستهایم
زخمی از
شعری سیاه
چشمهایم
رنگ خون
عمری تباه
آه ، ای اندیشه ی ناباوری
- فرزند آه
با من بیا
تا تمنای بزرگ گریه را
- درپیش ماه
زیر چتری از شقایق بشکنیم !
سامرند. داودی
سروده ۳/۹/۸۴
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و 04:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و 04:11 ق.ظ
علم و ثروت :[شعر , ]
ثروت زیادی داشت ، روزی برحسب اتفاق همصحبت شدیم. برایش از علم
گفتم ، پرسید:
- « شغلت چیست؟»
گفتم : - « معلم هستم و با قلم دمساز »
پوزخندی زد و با تمسخر گفت :
- « پس همان بهتر که برای لقمه نانی محتاج باشی ! من با ثروتم مغزها را شکار می کنم »
سالها گذشت ، روزی شنیدم کارخانجات تولیدیش درآتش سوخته و در بستر بیماری افتاده است.
به عیادتش رفتم ، بیش از آنچه فکر می کردم رنجور و ناتوان شده بود. تا مرا دید بدون مقدمه گفت :
- « به من نگفته بودند سیستم اطفای حریق کارخانه جوابگو نیست !»
کنارش نشستم و پرسیدم : -« مغزهایت چه؟ آنها چیزی نگفتند؟»
گفت : - « نه ، من به آنها حقوق بخور و نمیری می دادم ، آنها ازمن انتقام گرفته اند!»
گفتم :- « حالا کجا هستند؟ چرا به عیادتت نیامده اند؟»
درحالیکه صورتش را با اشک می شست ، آهی کشید و بریده بریده گفت:
- « م....مغزها...مغزهایم را دیگران شکار کرده اند !!»
سامرند.داودی
نوشته ۲/۹/۸۴
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و 04:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
دروغ :[شعر , ]
دنیایی از سقوط
پروبال ذهنت را
فرو می ریزد
تو ؛
در آسمان دروغ ؛
آسوده ای ....
و معنای نیازت را
به سرشكستگی درخت
- سخت ، سنگین
می آلایی .
آه ... فرزند مرگ !
آسودگیت را نمی خواهم
كمی هم اندیشه كن .
عشق ؛
پشت قطره های آب ؛
دارد می میرد !
سامرند داودی
قطره اشك 30/8/84
نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1384 و 09:11 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -