تبلیغات بلوغ عاطفه
نویســــندگان :
◊ سامرند داودی (89)
موضــــــوعات :
◊ شعر (89)
آرشـیـــــــــــو :
◊ خرداد 1385 (1)
◊ اسفند 1384 (5)
◊ بهمن 1384 (10)
◊ دی 1384 (29)
◊ آذر 1384 (25)
◊ آبان 1384 (19)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ دیدگاه (-)
◊ گلهای کاغذی (-)
◊ خوابهای کودکانه (-)
◊ شعر نو (-)
◊ داغترین اشک ... (-)
◊ حسین آقا (-)
◊ تازه های ادبی (-)
◊ پرنده (-)
◊ تنهاترین عاشق این کره خاکی (-)
◊ نوادگان این زمین خاکی (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
برداشت :[شعر , ]
استعاره ، تشبیه و كنایه !
بیچاره سامرند ؛ هنوز هم درس « برداشت» می خواند !
نوشته : سامرند
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
تصویر :[شعر , ]
کوروش شبها کتیبه می نوشت و بخت روزها می خواند.
دیاکو پروردگاه خود را با خشونت می نگریست و شعور
عشق می داد !
روزی کوروش تلنگری از ماد گرفت. بخت فریاد کشید و
اشک شاعرانه شد.
سامرند.
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
پرواز :[شعر , ]
بغض کرده بود و دلنشینی « فرقان» را به عشق می آراست
ن والقلم را که گفت ؛ گر یه اش گرفت . « ومایسطرون »
مظلوم شده بود !
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
خیال :[شعر , ]
کاردینال ها ، گرد هم نشسته بودند تا دود سفید صلح را به عیادت
آسمان بفرستند.لحظه ای که نخستین رگه های دود بالا نشست؛
صدای قرآن از مساجد مسلمین برخاست و سروده های زرتشت ،
باور گرفت. کاردینال جدید ، « پیر» شده بود !
نوشته ی :سامرند
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ
شکنجه گاه صدام :[شعر , ]
« سیما » از شکنجه گاه صدام می گفت و عمو مراد برادرش را به
تار یخ نخبه کشی می برد .لحظاتی بعد سیما چرخ گوشت انسان
را به جنایات صدام افزود .
سارا کوچولو که داشت با ذهنش کلنجار می رفت، پرسید:
- « عمو جون »
-« جون عمو »
- « عمو جون نخبه کشی یعنی چه؟»
عمو مراد نگاه معنا داری به برادرزاده کوچکش انداخت و گفت :
- « شیر ینم ، واسه تو خیلی زوده این چیزا رو بدونی! »
سارا چهره ی التماس را به نگاه محجو بش آمیخت و گفت:
- « تو رو خدا »
عمو مراد آهی کشید وگفت:
- « عزیزم ؛ یكی از مهمترین اصول نخبه كشی اینه كه « آدم »
باشی !»
سارا ، به دستهای كوچكش نگریست وساكت شد.
نوشته ی : سامرند
نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 11:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 06:12 ق.ظ
پرسش :[شعر , ]
بچه های تهرون !
دیروز دیدین با یه بارون ، خورشید پیشمون برگشت؟
یعنی می تونیم همیشه آفتابی بمونیم؟
سامرند
نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
آواز :[شعر , ]
در دستگاهی از طراوت پارس ؛ یكی از عاشیق ها با صدایی رسا
آذری می خواند . خواننده ای كرد ، به صدایش پیوست و خوش
صدایی از بلوچ همآوازشان شد.
كم كم پیوستگی به جمعیت خوانندگان بالا گرفت .دقایقی بعد ؛
كنسرت عشق متولد شد!
نوشته ی :سامرند
نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
تصویر :[شعر , ]
سعادتی دست داد و تنی چند از پیروان عقاید مختلف گرد هم
آمدند و به گفتگو نشستند. ناشناسی سراسیمه به جمعشان
پیوست و پرسید :
« آقایان ! به تازگی پدر شده ام اما در یافتن نام ؛ مردد ؛ همفكری
كنید تا بتوانم برای فرزندم نامی شایسته برگز ینم »
هر کدام از حاضرین نامی گفت ، اما با مخالفت دیگری مواجه شد
ناشناس سرش را پایین انداخت و به دقت گوش داد. چند ساعتی
گذشت ، بحث بالا گرفت و هوا رو به تاریكی نهاد.
بناگاه ؛ ناشناس دودستی سرش را گرفت وفر یاد زد:
- « آقایان ! بس کنید ! هرکدام از نامهایی که می گویید زیباست و
هر کدام از استدلالهایتان منطقی، اما...اما من تصمیم گرفتم نام
فرزندم را « فر یاد » بگذارم !!»
نوشته ی : سامرند
نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
خاطره :[شعر , ]
امروز ؛ اتوبوسها ایستاده بودند و آدمها رژه می رفتند !
میان دو پیاده روی ممتد ، ماشینی به دادم رسید ؛
سوارشدم و وسط راه پیاده !
اداره كه رسیدم ؛ شاخص تاخیر ؛ بالا زده بود .
نوشته شده در یکشنبه 4 دی 1384 و 07:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
تصویر :[شعر , ]
آسمانش آبی بود و نگاهش سیاه ؛
روزی ناغافل ، لیوانش شکست و
آب ؛ جاری شد .
لحظاتی بعد ؛ زمین سبز شده بود !
نوشته شده در یکشنبه 4 دی 1384 و 07:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
تصویر :[شعر , ]
اولی گفت:
- « برادرم تو شهر شما کشته شده ؛ من ، تا آخر عمر
جلوی پیشرفت شما رو می گیرم ! »
دومی پاسخ داد :
- « و من هم تا آخر عمر کارخونجاتتون رو آتیش می زنم ! »
سومی سری تکان داد و گفت :
- « بقول شاعر : خشت اول چون نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج
بجای این حرفا ، بر ین ر یشه ها رو مرمت كنین تا
معمار زجر ؛ تو نیگاتون خناق بگیره ! »
نوشته ی سامرند
نوشته شده در شنبه 3 دی 1384 و 06:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در شنبه 3 دی 1384 و 07:12 ق.ظ
تصویر :[شعر , ]
گفت :
- « تخصص تو سرت بخوره ! من آدمی رو می خوام که نذاره
دودره کنن !»
گفتم :
- « خب کارشناس بگیر »
آشفتگی اش را به پرخاشگری سپرد و گفت :
- « تو اصلا حالیت نیست ! یعنی می گی من مدیر ، پاشم
برم جار بزنم که کارم گیر یه بچه کارشناسه ؟ »
سرم را پایین انداختم و به آرامی گفتم :
- « آره ، تو مدیر هستی ؛ اما هیچوقت ، مدبر نمی شی !»
نوشته سامرند. اول دی ۸۴
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 05:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
پاسخ :[شعر , ]
گفت :
- « عقیده ی من آن است که عقیده چیز بی خودی است ! »
گفتم :
- « و عقیده ی من آن است که عقاید تو بی خودتر !»
نوشته ی : سامرند
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 05:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -
مناظره :[شعر , ]
روی نیمکت پارک ، چند جوان نشسته بودند و با یکدیگر گفتگو می کردند
اولی می گفت : « اگر مجسمه های لنین را پایین بکشند ، مارکسیستها
مسلمان می شوند»
دومی می گفت : « اگر قرآن را از مساجد بگیرند ، مسلمانها کمونیست
می شوند »
سومی می گفت: « اگر به اعراب میدان ندهند ، زرتشت باز می گردد »
چهارمی می گفت : « ا گر عیسی را داماد کنند ، مردم مسیحی
می شوند »
پنجمی که روبروی آنها بر روی زمین نشسته بود ، گفت :
- « شما اشتباه می کنید ، اگر کره ی زمین را برعکس بچرخانند ، همه
یهودی می شوند»
کارگر پارک که پیرمرد جا افتاده ای بود و در حین جمع آوری برگها گفتگوی
آنها را می شنید لبخندی زد و با صدای بلند گفت :
- « و اگر فکرتان را آزاد کنید ، همه انسان می شوند ! »
نوشته ی سامرند- اول دی ماه ۸۴
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و 04:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در - و -