تبلیغات
بلوغ عاطفه - پست های دی 1384

بلوغ عاطفه

مجنون :[شعر , ]

تا کرکره ی فر یادش شکست

پنجره ی آه  ؛

مجنون شد !

سامرند

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1384 و 07:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



کلید :[شعر , ]

کلید ذهنش

چرخید ؛

و دروازه ی نگاهش ،

گشوده شد !

سامرند

نوشته شده در شنبه 24 دی 1384 و 09:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



ریشه :[شعر , ]

بدور از

های های گر یه ی ابر پریشانی ،

كه رعد واپسینش را

به چشم آسمان می گفت .

غرور بو ته ی سبزی

كنار جاری ریشه

به عمق خاك

می خندید!

 سامرند...

نوشته شده در جمعه 23 دی 1384 و 10:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



زلزله :[شعر , ]

زمین لرز ید و

دل لرز ید و

عمر ؛

روی سقف خاطره ،

پایین نشست !

سامرند..

نوشته شده در جمعه 23 دی 1384 و 10:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



صفحه ی آخر :[شعر , ]

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1384 و 10:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



احساس :[شعر , ]

سپرهای شیشه ای چشمانم  شكست

وقتی ؛

ریزش خاطرات برگ ،

در نگاهم

افسانه شد !

سامرند داودی

 

نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1384 و 09:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در دوشنبه 19 دی 1384 و 10:01 ق.ظ



تصویر :[شعر , ]

۱

خورشید
سرما خورده بود !
زمین ؛
باغچه ی باورش را
(ها) می كرد
و درخت ؛
گیسوان خواب را
بغل می گرفت.
۲
زمستان ؛
به پرواز برف ؛
می خندید.


سامرند

نوشته شده در شنبه 17 دی 1384 و 09:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



تصویر :[شعر , ]

وقتی  ، شاخه های گل را به روی نگاهم آویخت

قلبم ، پروانه شد !

       سامرند

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1384 و 04:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



نکته :[شعر , ]

چند روز پیش حدود ساعت ۷ صبح در محدوده پارک شهر - خیابان کیان ، رفتگر

نارنجی مرامی را دیدم که از زور سرما دودکش منزلی را بغل گرفته بود.

جا دارد شهرداری تهران نظارت بیشتری بر ارایه تن پوش مناسب به  این قشر

 مظلوم داشته باشد.

سامرند

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1384 و 09:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در پنجشنبه 15 دی 1384 و 05:01 ق.ظ



تصویر :[شعر , ]

وقتی « سوشیانت »

صمیمیت سبز اندیشه را

از شعور درخت

آموخت ؛

و اهورا

لبخندهای بارانی اش را

به ابر ؛

هدیه  داد.

خاك لرز ید و

آه  ، ترسید و

كبو تر غرور

 پرواز گرفت!

  سامرند.

نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 05:01 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در چهارشنبه 14 دی 1384 و 10:01 ق.ظ



اشاره :[شعر , ]

۱

( سخنی از و یلیام باتلر ییتس.برداشت از روزنامه ی ایران) :

هرچه پخته تر می شوم

صحبت کردن برایم دشوارتر می شود!

۲

سماور جوش بود واستکان می ترسید!

شمه ای از بخار را امانت گرفت و روی چشمهایش کشید.

چای ؛ نرم شد!

نوشته ی :سامرند .داودی

نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



آرزو :[شعر , ]

۱

سالهای کارمندی را با غصه ی مستاجری می گذرانید. روزی لرزش

دستهایش را گرفت و به توصیه ی دوستان عضو پروژه شد  تا  شاید

چند سال بعد  ؛ صاحب مسکن شود. از خورد و خوراکش زده  بود  و 

 ساده تر  از  انتظار  می ز یست ، میانه ی  راه  بارها  كم  آورد  ، اما

درصدهای تورمی را بجان خرید . تاروزی خبر مسرت بخشی به اهل

و عیالش بدهد و كلید طلایی آرزو را  دودستی پیشكش  همسرش

كند. روز تحو یل ؛عازم دفتر پروژه شد، پیاده رو شلوغ بود و غلغله ی

جمعیت كنجكاو یش را تحریك كرد :

- « نامردها گریخته اند!»

احساس كرد نمی شنود ، ناباورانه مردم را كنار زد و  پیش رفت ، اما

بناگاه قلبش گرفت.

۲

ماشینها بی اعتنا به فریاد های جمعیت ، می گذشتند و او با دهانی

كف كرده رو به ابرها افتاده بود .عاقبت پیكانی سپید ایستاد و دو مرد

میانسال بدن تكیده اش را داخل ماشین كشیدند.پیرمردی نیز كنارش

نشست و راننده ؛ چرخهای خودرو را به سوی ترافیك نشانه  گرفت !

۳

پذیرش ؛ مملو از جمعیت  بود .   صدای  زمخت  پذیرش  بیمارستان  ؛

قلب راننده و پیرمرد را لرزاند:

 - « متاسفم تخت خالی نداریم!»

- « اورژانسی یه ؛ بذار معاینه ش كنن»

- « یه جای دیگه ببر ینش، اینجا خیلی شلوغه !»

- « مگه نمی بینی داره ازدست می ره ؟ بذار ببریمش تو .»

- « مسوولیتش با خودتون ؛ من بهتون گفتم جا نداریم »

- « آقا جان باشه ؛ محض رضای خدا زود باش»

پذیرش با خونسردی انگشتهایش را به روی دگمه های رایانه  فشرد

و پس ازلحظاتی ، برگه ای به پیرمرد داد. پیرمرد سیاهه ی  برگه   را

پرداخت و با كمك راننده پیكر نیمه جان كارمند را داخل  كشید .  یكی  

از بیمارها كه در راهرو كلیه هایش را دودستی چسبیده بود فریاد رد:

- « بابا یه برانکار براش بیار ین!»

اما جوابی نشنید . اورژانس شلوغ بود و قلبها عاصی . چند نفری از

روی صندلی برخاستند و اورا روی سکوی راهرو دراز کردند.

۴

همسرش درحالیکه کوچولوی شیرنش را بغل گرفته بود . مقابل اتاق

عمل ، با  اضطراب قدم می زد.  دقایقی بعد دكتر جراح از اتاق بیرون

آمد وقبل از اینكه از بستگان بیمار بپرسد ؛صدای بغض آلود ی شنید

كه می گفت:

- « آقای دکتر تو رو خدا بهم بگین حال شوهرم چطوره ، تورو خدا...»

دکتر نگاهی به مهتابی سالن انداخت و به آرامی گفت :

-« متاسفم خانم ؛ خیلی متاسفم ؛ ایشون مر گ مغزی شدن...اگه

اگه زودتر رسونده بودنش.......»

پایان- سامرند داودی - دهم دی ماه

نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و 08:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 04:01 ق.ظ



تصویر- کنار بادرود :[شعر , ]

۱

با تکیه کلامی شیرین گفت :

- « سن الله »

با نگاهی محبت آمیز شنید:

-« به گیانی تو !»

۲

دت و پور نچ بادی :

پنجرو داغشون نین

نوخت مزه ی پروازو  بچشین  

سامرند

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -



قانون گریز :[شعر , ]

رئیس ؛ جلسه داشت و در حالیكه  راننده اش را  به « سرعت»  امر

می کرد ، برایش از بازتاب منفی قانون گریزی می گفت. سر تقاطع

چراغ قرمز شد و راننده ایستاد .رییس محكم گفت:

- « برو ! دیر شد »

راننده ذهنش را پرواز داده بود و به خاطره ای می اندیشید که سالها

پیش از پدر بزرگش شنیده بود:« پسرم ؛ روزی چرچیل ، پشت چراغ

قرمز ، راننده اش را دستور حركت داد . اما راننده در  پاسخش  بالاتر

بودن قانون را یادآور شد»

صدای رییس او را بخود آورد :

- « مگه با تو نیستم ؟ گفتم برو»

پاسخ داد : - « جناب رییس پوزش می خوام ،اما قانون بالاتر از شما

است »

رییس که انتظار چنین پاسخی نداشت ، بدون درنگ مشتی بر  سر

راننده كوفت. پس از اینكه  او را كشان كشان از  ماشین خارج  كرد ،

پشت رل  نشست  و  گاز  ماشین را گرفت. لحظاتی بعد چراغ سبز

شد . ماشینها پشت سر هم بوق می زدند و دشنام می گفتند.

راننده ،  در حالی كه  زوایای ذهنش ؛  تنظیم  استعفا نامه  بود  ، از 

 جا  برخاست و تلو تلو خوران  خود  را  به  پیاده رو رسانید.

                                نوشته ی : سامرند

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 04:01 ق.ظ



تصویر :[شعر , ]

سادگیش را پرواز می داد  و سبز  می نوشت !

روزی جوهره اش سرد شد و نوشته اش لرز ید.

برف سیاه شد !

                    نوشته ی : سامرند

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1384 و 09:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در - و -