تبلیغات بلوغ عاطفه
نویســــندگان :
◊ سامرند داودی (89)
موضــــــوعات :
◊ شعر (89)
آرشـیـــــــــــو :
◊ خرداد 1385 (1)
◊ اسفند 1384 (5)
◊ بهمن 1384 (10)
◊ دی 1384 (29)
◊ آذر 1384 (25)
◊ آبان 1384 (19)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ دیدگاه (-)
◊ گلهای کاغذی (-)
◊ خوابهای کودکانه (-)
◊ شعر نو (-)
◊ داغترین اشک ... (-)
◊ حسین آقا (-)
◊ تازه های ادبی (-)
◊ پرنده (-)
◊ تنهاترین عاشق این کره خاکی (-)
◊ نوادگان این زمین خاکی (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : جمعه 1 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
غرور کاذب :[شعر , ]
خط واحد شلوغ بود و پرو یز و کاوه میله ی فلزی کنار در را چسبیده بودند
پرویز گفت :
- « نمی دونی چه حالی میده اگه تو این شلوغی یه جای خالی گیرت بیاد»
کاوه بی درنگ گفت:
- « اگه کنارت یه پیرمرد ایستاده باشه چیکار می کنی؟»
پرویز پاسخ داد:
- « برو بابا، اینجا تهرونه و مردم به سر پا ز یستی عادت كردن!»
روز بعد پرویز بر روی صندلی اتوبوس تکیه داده بود و زیرلب با خود زمزمه
می کرد ؛ جمعیت همدیگر را فشار می دادند و میانشان پیرمردی رنجور با
دستانی لرزان میله ی بالای سرش را دو دستی گرفته بود تا از تكانهای
شدید اتوبوس در امان بماند.
مرد میانسالی از لابه لای جمعیت نگاه معنا داری به پرویز که با بی تفاوتی
بیرون را می نگریست انداخت و گفت:
- « جوون ....جوون باتوام بلند شو بذار این بنده خدا بشینه صواب داره..»
پرویز بدون اینکه پاسخی بدهد وانمود کرد نمی شنود و خودش را به خواب
زد . ایستگاه آخر ، وقتی همه داشتند با عجله پیاده می شدند پرویز ؛
ناخودآگاه مقابل پیرمرد قرار گرفت و از آنچه دید ،سرتاپایش لرز ید.
پیرمرد ؛ پدر بزرگش بود !
نوشته ی : سامرند
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384 و 09:01 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384 و 09:01 ق.ظ