تبلیغات
بلوغ عاطفه - آرزو

بلوغ عاطفه

آرزو :[شعر , ]

۱

سالهای کارمندی را با غصه ی مستاجری می گذرانید. روزی لرزش

دستهایش را گرفت و به توصیه ی دوستان عضو پروژه شد  تا  شاید

چند سال بعد  ؛ صاحب مسکن شود. از خورد و خوراکش زده  بود  و 

 ساده تر  از  انتظار  می ز یست ، میانه ی  راه  بارها  كم  آورد  ، اما

درصدهای تورمی را بجان خرید . تاروزی خبر مسرت بخشی به اهل

و عیالش بدهد و كلید طلایی آرزو را  دودستی پیشكش  همسرش

كند. روز تحو یل ؛عازم دفتر پروژه شد، پیاده رو شلوغ بود و غلغله ی

جمعیت كنجكاو یش را تحریك كرد :

- « نامردها گریخته اند!»

احساس كرد نمی شنود ، ناباورانه مردم را كنار زد و  پیش رفت ، اما

بناگاه قلبش گرفت.

۲

ماشینها بی اعتنا به فریاد های جمعیت ، می گذشتند و او با دهانی

كف كرده رو به ابرها افتاده بود .عاقبت پیكانی سپید ایستاد و دو مرد

میانسال بدن تكیده اش را داخل ماشین كشیدند.پیرمردی نیز كنارش

نشست و راننده ؛ چرخهای خودرو را به سوی ترافیك نشانه  گرفت !

۳

پذیرش ؛ مملو از جمعیت  بود .   صدای  زمخت  پذیرش  بیمارستان  ؛

قلب راننده و پیرمرد را لرزاند:

 - « متاسفم تخت خالی نداریم!»

- « اورژانسی یه ؛ بذار معاینه ش كنن»

- « یه جای دیگه ببر ینش، اینجا خیلی شلوغه !»

- « مگه نمی بینی داره ازدست می ره ؟ بذار ببریمش تو .»

- « مسوولیتش با خودتون ؛ من بهتون گفتم جا نداریم »

- « آقا جان باشه ؛ محض رضای خدا زود باش»

پذیرش با خونسردی انگشتهایش را به روی دگمه های رایانه  فشرد

و پس ازلحظاتی ، برگه ای به پیرمرد داد. پیرمرد سیاهه ی  برگه   را

پرداخت و با كمك راننده پیكر نیمه جان كارمند را داخل  كشید .  یكی  

از بیمارها كه در راهرو كلیه هایش را دودستی چسبیده بود فریاد رد:

- « بابا یه برانکار براش بیار ین!»

اما جوابی نشنید . اورژانس شلوغ بود و قلبها عاصی . چند نفری از

روی صندلی برخاستند و اورا روی سکوی راهرو دراز کردند.

۴

همسرش درحالیکه کوچولوی شیرنش را بغل گرفته بود . مقابل اتاق

عمل ، با  اضطراب قدم می زد.  دقایقی بعد دكتر جراح از اتاق بیرون

آمد وقبل از اینكه از بستگان بیمار بپرسد ؛صدای بغض آلود ی شنید

كه می گفت:

- « آقای دکتر تو رو خدا بهم بگین حال شوهرم چطوره ، تورو خدا...»

دکتر نگاهی به مهتابی سالن انداخت و به آرامی گفت :

-« متاسفم خانم ؛ خیلی متاسفم ؛ ایشون مر گ مغزی شدن...اگه

اگه زودتر رسونده بودنش.......»

پایان- سامرند داودی - دهم دی ماه

نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و 08:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 04:01 ق.ظ