تبلیغات بلوغ عاطفه
نویســــندگان :
◊ سامرند داودی (89)
موضــــــوعات :
◊ شعر (89)
آرشـیـــــــــــو :
◊ خرداد 1385 (1)
◊ اسفند 1384 (5)
◊ بهمن 1384 (10)
◊ دی 1384 (29)
◊ آذر 1384 (25)
◊ آبان 1384 (19)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
◊ دیدگاه (-)
◊ گلهای کاغذی (-)
◊ خوابهای کودکانه (-)
◊ شعر نو (-)
◊ داغترین اشک ... (-)
◊ حسین آقا (-)
◊ تازه های ادبی (-)
◊ پرنده (-)
◊ تنهاترین عاشق این کره خاکی (-)
◊ نوادگان این زمین خاکی (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
آرزو :[شعر , ]
۱
سالهای کارمندی را با غصه ی مستاجری می گذرانید. روزی لرزش
دستهایش را گرفت و به توصیه ی دوستان عضو پروژه شد تا شاید
چند سال بعد ؛ صاحب مسکن شود. از خورد و خوراکش زده بود و
ساده تر از انتظار می ز یست ، میانه ی راه بارها كم آورد ، اما
درصدهای تورمی را بجان خرید . تاروزی خبر مسرت بخشی به اهل
و عیالش بدهد و كلید طلایی آرزو را دودستی پیشكش همسرش
كند. روز تحو یل ؛عازم دفتر پروژه شد، پیاده رو شلوغ بود و غلغله ی
جمعیت كنجكاو یش را تحریك كرد :
- « نامردها گریخته اند!»
احساس كرد نمی شنود ، ناباورانه مردم را كنار زد و پیش رفت ، اما
بناگاه قلبش گرفت.
۲
ماشینها بی اعتنا به فریاد های جمعیت ، می گذشتند و او با دهانی
كف كرده رو به ابرها افتاده بود .عاقبت پیكانی سپید ایستاد و دو مرد
میانسال بدن تكیده اش را داخل ماشین كشیدند.پیرمردی نیز كنارش
نشست و راننده ؛ چرخهای خودرو را به سوی ترافیك نشانه گرفت !
۳
پذیرش ؛ مملو از جمعیت بود . صدای زمخت پذیرش بیمارستان ؛
قلب راننده و پیرمرد را لرزاند:
- « متاسفم تخت خالی نداریم!»
- « اورژانسی یه ؛ بذار معاینه ش كنن»
- « یه جای دیگه ببر ینش، اینجا خیلی شلوغه !»
- « مگه نمی بینی داره ازدست می ره ؟ بذار ببریمش تو .»
- « مسوولیتش با خودتون ؛ من بهتون گفتم جا نداریم »
- « آقا جان باشه ؛ محض رضای خدا زود باش»
پذیرش با خونسردی انگشتهایش را به روی دگمه های رایانه فشرد
و پس ازلحظاتی ، برگه ای به پیرمرد داد. پیرمرد سیاهه ی برگه را
پرداخت و با كمك راننده پیكر نیمه جان كارمند را داخل كشید . یكی
از بیمارها كه در راهرو كلیه هایش را دودستی چسبیده بود فریاد رد:
- « بابا یه برانکار براش بیار ین!»
اما جوابی نشنید . اورژانس شلوغ بود و قلبها عاصی . چند نفری از
روی صندلی برخاستند و اورا روی سکوی راهرو دراز کردند.
۴
همسرش درحالیکه کوچولوی شیرنش را بغل گرفته بود . مقابل اتاق
عمل ، با اضطراب قدم می زد. دقایقی بعد دكتر جراح از اتاق بیرون
آمد وقبل از اینكه از بستگان بیمار بپرسد ؛صدای بغض آلود ی شنید
كه می گفت:
- « آقای دکتر تو رو خدا بهم بگین حال شوهرم چطوره ، تورو خدا...»
دکتر نگاهی به مهتابی سالن انداخت و به آرامی گفت :
-« متاسفم خانم ؛ خیلی متاسفم ؛ ایشون مر گ مغزی شدن...اگه
اگه زودتر رسونده بودنش.......»
پایان- سامرند داودی - دهم دی ماه
نوشته شده در شنبه 10 دی 1384 و 08:12 ق.ظ توسط سامرند داودی
ویرایش شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 04:01 ق.ظ