تبلیغات
بلوغ عاطفه - قانون گریز

بلوغ عاطفه

قانون گریز :[شعر , ]

رئیس ؛ جلسه داشت و در حالیكه  راننده اش را  به « سرعت»  امر

می کرد ، برایش از بازتاب منفی قانون گریزی می گفت. سر تقاطع

چراغ قرمز شد و راننده ایستاد .رییس محكم گفت:

- « برو ! دیر شد »

راننده ذهنش را پرواز داده بود و به خاطره ای می اندیشید که سالها

پیش از پدر بزرگش شنیده بود:« پسرم ؛ روزی چرچیل ، پشت چراغ

قرمز ، راننده اش را دستور حركت داد . اما راننده در  پاسخش  بالاتر

بودن قانون را یادآور شد»

صدای رییس او را بخود آورد :

- « مگه با تو نیستم ؟ گفتم برو»

پاسخ داد : - « جناب رییس پوزش می خوام ،اما قانون بالاتر از شما

است »

رییس که انتظار چنین پاسخی نداشت ، بدون درنگ مشتی بر  سر

راننده كوفت. پس از اینكه  او را كشان كشان از  ماشین خارج  كرد ،

پشت رل  نشست  و  گاز  ماشین را گرفت. لحظاتی بعد چراغ سبز

شد . ماشینها پشت سر هم بوق می زدند و دشنام می گفتند.

راننده ،  در حالی كه  زوایای ذهنش ؛  تنظیم  استعفا نامه  بود  ، از 

 جا  برخاست و تلو تلو خوران  خود  را  به  پیاده رو رسانید.

                                نوشته ی : سامرند

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط سامرند داودی

ویرایش شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 04:01 ق.ظ